تبليغاتX
پر پرواز

پر پرواز

جایی در پشت ذهنت بخاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست. . .

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت

دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت
[تصویر:  89468287121856142876.gif] [تصویر:  89468287121856142876.gif][تصویر:  89468287121856142876.gif]
مانند مرده ای متحرک شدم ، بیا
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت
[تصویر:  89468287121856142876.gif] [تصویر:  89468287121856142876.gif][تصویر:  89468287121856142876.gif]
می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت
[تصویر:  89468287121856142876.gif] [تصویر:  89468287121856142876.gif][تصویر:  89468287121856142876.gif]
دنیا که هیچ ، جرعه آبی که خورده ام 
از راه حلق تشنهء من مثل سم گذشت
[تصویر:  89468287121856142876.gif] [تصویر:  89468287121856142876.gif][تصویر:  89468287121856142876.gif]
بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم
از خیر شعر گفتن حتی قلم گذشت
[تصویر:  89468287121856142876.gif] [تصویر:  89468287121856142876.gif][تصویر:  89468287121856142876.gif]
تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم 
یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت
[تصویر:  89468287121856142876.gif] [تصویر:  89468287121856142876.gif][تصویر:  89468287121856142876.gif]
مولا شمار درد دلم بی نهایت است
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت
[تصویر:  89468287121856142876.gif] [تصویر:  89468287121856142876.gif][تصویر:  89468287121856142876.gif]
حالا برای لحظه ای آرام می شوم
ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:32 توسط nasrin|

فاطمه می آید

[تصویر:  89468287121856142876.gif] [تصویر:  89468287121856142876.gif] [تصویر:  89468287121856142876.gif] [تصویر:  89468287121856142876.gif] [تصویر:  89468287121856142876.gif] [تصویر:  89468287121856142876.gif] [تصویر:  89468287121856142876.gif] [تصویر:  89468287121856142876.gif] [تصویر:  89468287121856142876.gif][تصویر:  89468287121856142876.gif]

دروازه های آسمان، گشوده می شود و بارانی شگفت، زمین را فرا می گیرد.

مدینه، لبریز عطر یاس، با چشمانی گشاده تر از هر روز، بیستمین روز جمادی الثانی را

 دیدار می کند.

دروازه های آسمان گشوده می شود و فرشتگانی بی شمار، هلهله کنان فرود می آیند.

چشمان خدیجه علیهاالسلام ، خیس لبخند می شود و محمد صلی الله علیه و آله ، شادمان و

 بی قرار، کودک را در آغوش می کشد.

فاطمه علیهاالسلام متولد می شود؛ دختری که مادرِ پدر است و خیر کثیر.

خورشیدی که یازده ستاره دنباله دار را در آسمان امامت، مادری کرد.

مشرکان، پیامبر را ابتر خواندند و خداوند، فاطمه را کوثر نامید؛


[تصویر:  www.roozgozar.com-236.gif] [تصویر:  www.roozgozar.com-236.gif] [تصویر:  www.roozgozar.com-236.gif] [تصویر:  www.roozgozar.com-236.gif] [تصویر:  www.roozgozar.com-236.gif]

اِنّا اعطیناک الکوثر*

 فَصَلِّ لِرَبِّکَ واْنْحَرْ *

 اِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَر*

.فاطمه متولد می شود؛ کسی که سپیده دمان، دیدگان روشنش را سجده می کنند و کوه ها

 قامتِ قیامت را به احترام برمی خیزند
.
زنی شگفت که عفتش سرلوحه همیشه زنان تاریخ است. درختی تناور که ریشه در آسمان

 داشت و پرنده های نور، بر شاخه های سبزش آواز خواندند. فاطمه می آید
.
دوشیزه ماه، بر پیشانی بلندش دامن می گسترد.

از شانه های زمین، یاس های سپید؛ چون پیغام های بشارت، بالا می روند
.
کوهستان، صدای نفس هایش را ترانه می شود و کهکشان ها، نزول ستاره اش را شاعری

 می کنند. او می آید و کوچه های مدینه، طلوع گام هایش را به پیشواز می آیند.
او می آید. 

رودخانه های یخ بسته جهان، ترک برمی دارند و سپیدارهای جوان به سمت نور، قد راست

 می کنند.

بانویی بزرگ که قبیله های زمین، شکوه اساطیری اش را به نماز می ایستند
.
او می آید تا دخترانِ زنده به گور شده عرب، غرور زن بودن را از بین خروارها خاک،

 حِس کنند.

فاطمه، فریادی سرخ است در کوچه های مظلومیت علی علیه السلام

می ایستد تا خانه نشینی علی علیه السلام را نبیند و این گونه است که پرهای سپیدش در

 هجوم تیرهای کینه به خون می نشیند.

فاطمه می آید، می ایستد و می ماند تا زمینیان، حضور ملکوتی اش را آسمان شوند

[تصویر:  05325236550741768065.gif]

ولادت با سعادت سرور بانوان بهشت ؛ فخر كائنات ،

در بي همتاي آفرينش ؛ انسيه حورا، ريحانه دلها ،
 
فاطمه زهراي مرضيه (س) ، روز مادر 

و هفته بزرگداشت مقام زن
 ؛ بر تمامي مادارن

فداكار
 و زنان سر افراز مسلمان مبارك باد

[تصویر:  05325236550741768065.gif]

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 15:49 توسط nasrin|

خوش ميگذره از اون بالا ديدن بنده ها؟
دارم برات نامه مينویسم چون نميدونم چرا احساس ميکنم ازت دور شدم. خدا جونم از کجا برايت حرف بزنم؟
از احساس هايي که روز به روز به راحتي زير پا له ميشه.! از دلم برات بگم؟دلم پر شده از غم ..غم هايي که دليلش دوري از توست..
دستام به دستاي گرمت نياز داره..چشمهايم پر از اشک ميشوند.. چقدر جديدا واژه ها سخت ميان زير قلمم..چقدر حرف زدن باهات سخت شده..
راه به تو رسيدن رو دوست دارم.. خدايا دلم ميخواد بيام تو بغلت..تو بغلت گريه کنم..
خسته ام خدایا ، خدايا از بهشت مارو بيرون کردي..اما چرا فرستادي تو جهنم؟خدايا صدام بهت ميرسه؟
کاش مثل فرشته ها فقط عبادت ميکردم.. کاش همش کنارت بودم.. خدا جونم چقدر دلم گرفته..! کجاست آنجا که فقط من باشم و تو..؟ کجاست انجا که فکر هاي پريشان از ذهنم پاک شود..؟ وجودم پر از تو بشه..! خالي از همه ي ذهنيت ها، ذهنم کلمات را گم کرده، خدايا قبلا بهت چي ميگفتم، فراموشي هم به اين فکر ها اضافه شده..خدايا دوستت دارم بيشتر از همه

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 13:35 توسط nasrin|

یادمان باشد فقط از خدا بخواهیم    

           و از خدا، فقط خدا را بخواهیم

                       زیرا از خدا ،

       غیر از خدا خواستن ، کم خواستن است .

  



نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 10:32 توسط nasrin|

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 21:19 توسط nasrin|


نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !

نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . دست ِ قاضـــــــــی داد !

نباید بی تفاوت !

چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد !

کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند !

نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . . با دانه ای گنــــــدم . . . به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 21:15 توسط nasrin|

من که از بارزترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی به زمین خیره نبود

هیچ کس زاقچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 12:58 توسط nasrin|

آدمیزاد....

غرورش را خیلی دوست دارد،

اگر داشته باشد،

آن را از او نگیرید...

حتی به امانت نبرید...

ضربه ای هم نزنیدش،

چه رسد به شکستن یا له کردن!

آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست

می دارد؛

حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر

دوستت دارد!

و این را بفهم آدمیزاد!

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 22:23 توسط nasrin|

خداوندا نمی دانم 

در این دنیای وانفسا

كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم!

نمیدانم! 

نمی دانم خداوندا 

در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد 

كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم!!! 

نمی دانم خداوندا!!!
 



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 19:8 توسط nasrin|

نه هوا هوای بارانیست ....و نه دل را هوای باران....

می بینی!!!می ببینی و دم نمی زنی....

عجیب واژه هایم سنگین شده اند....

نه پلک خیس ماه را می بینم....

و نه خورشید را....

در همین حوالی گم شده ام....

نور می خواهم....

نور می خواهم!

دستی برای گرفتن...

پایی برای رفتن....

و

زبانی برای همدری....

این روزها واژه کم دارم.....

اندکی مجال می خواهم....!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 11:16 توسط nasrin|

بنويسيد به ديوار سكوت،عشق سرمايه هرانسان است.

بنشانيد به لب،حرف قشنگ،حرف بد،وسوسه شيطان است. 

وبدانيدكه فرداديراست.واگرغصه بيايدامروز،تاهميشه دلتان درگيراست.

پس بسازيد رهي را كه كنون ، تا ابد سوي صداقت برود ، 

و بكاريد به هر خانه گلي ، كه فقط بوي محبت بدهد!

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 11:21 توسط nasrin|

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

 مثل آسمانی که امشب می بارد....

 و اینک باران

 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

 و چشمانم را نوازش می دهد

 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 19:44 توسط nasrin|

هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی

کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـــــ....ــــد !

بــعـضی از عـهـدهــا را

روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم ...

.. حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد ...

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 17:43 توسط nasrin|

از داغ حسین اشک نم نم داریم / در خانه سینه تا ابد غم داریم

پیراهن و شال مشکی آماده کنید/ یک روز دگر تا به محرم داریم . . .


نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 13:59 توسط nasrin|

دنیا را بغل گرفتیم
 
گفتند: امن است هیچ کاری با ما ندارد

خوابمان برد. بیدار که شدیم دیدیم ......

آبستن تمام دردهایش شده ایم

  (حسین پناهی)

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 20:29 توسط nasrin|

شاید آنقدر آبی نباشم که لحظه هایم پر از اقاقیا شود !

شاید آنقدر عاشق نباشم که سروده هایم زمزمه ی هر عابری شود !

شاید آنقدر بزرگ نباشم که مایه ام تمام وجودت را در بر گیرد !

شاید آنقدر نور نباشم که در شبهای تیره ی تنهایی نیازت باشم !

شاید آنی نباشم که در رویا ها درجستجوی آن باشی !

ولی هرکه هستم !

هرچه هستم !

بیش از خود تو را .......
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 20:36 توسط nasrin|

"آن نی خشکم

که بر لب نوازشگر ناپیدای تو

که قصه ی فراق را در من می نوازی

به غربت خویش پی بردم".

و اکنون نه در این عالم،

که در خویشتن قرار ندارم.

ونه در زیستن

که در بودن خویش نمی گنجم ،

که جامه ی تنگ خویشتنم

دکترشریعتی

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 20:27 توسط nasrin|

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،

چون من که آفریده ام از عشق

جهانی برای تو !

زنده یاد:حسین پناهی

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 20:27 توسط nasrin|

سکوت

ميان کلمات ريشه دوانيده است

دراين شهر

مردمان

برای سايه هايشان هم اس ام اس مي فرستند

شاعر

 به ردیف قافیه ها گوش سپرده است

و درخت

از ترس تبر ها  

شماره اش را به هيچ پرنده ای نمی دهد

هيچ کس  در دسترس نيست

سکوت

سکوت ميان کلمات ريشه دوانيده است .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 20:27 توسط nasrin|

در همهمه ی خشک برگ

این صدای پاییز نیست که به گوش می رسد
 
برگ نمرگیده
 
برگ نمیده از نفور لجن گریخته است

برگ فهمیده که پرواز را راهی جز فرو افتادن نیست
 
پرواز را راهی جز فرو افتادن نیست....

فرو غلتیدم

چنان فرسوده خاکی که با وزن پایی در خود فرو می غلتد
 
آنگاه نسیم پروازم داد
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 20:28 توسط nasrin|

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را

 نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد.

كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبلا از

 پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.

كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود

كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد

كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد

كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد

كاش كاش كاش

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 17:53 توسط nasrin|

اگر يادمان بود وباران گرفت نگاهي به احساس گلها كنيم
 
 
چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد

 
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت
 
دوست را ، زیر باران باید دید

عشق را، زیر باران باید جست
 
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 20:24 توسط nasrin|

خوشبخی را دیروز به حراج گذاشتند

 ولی حیف که من زاده ی امروزم.

خدایا : اگر جهنمت فرداست چرا امروز میسوزم؟!

 شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 20:50 توسط nasrin|

یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست

بستی از روی محبّت بزنیم

تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند...آبرویش نرود

یادمان باشد فردا حتماً، ناز گل را بکشیم

حق به شب بو بدهیم

............و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان

وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا

زندگی شیرین است

زندگی باید کرد

و بدانم که شبی، خواهم رفت

و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی

گاه می گویم فغانی برکشم باز می بینم صدایم کوته است


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 20:42 توسط nasrin|

چه آسان عشق را به چیزی نمی گیرند

آن را به هر قیمتی می فروشند

آن را هیچ کس ارج نمی نهد.

           چه می گویم؟چه پست مردمی هستند!

            دوست داشتن را جنایت می شمارند!

             کینه مجاز است,چاپلوسی مجاز است

              نوکری مجاز است,دزدی و دروغ رایج است

پول زشتی نیست

هوس بازی و عیاشی های متعفن و

کثیف معمول است و آزاد است

حق کشی آزاد است,پستی و زبونی و ذلت و تقلب

و تظاهر و چرب زبانی و مصلحت اندیشی

                                   آزاد است,مشروع است.

اما عشق را کسی نمی بخشد

دوست داشتن را کسی تحمل نمی کند!

  دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 20:24 توسط nasrin|

منتظر نمان که پرنده ای بیاید و پروازت دهد

در پرنده شدن خویش بکوش

     شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 20:24 توسط nasrin|

 

پشت هر کوه بلند

سبزه زاریست پر از یاد خدا

ودر آن باغ کسی می خواند

که خدا هست دگر غصه چرا ؟

آرزو دارم خورشید رهایت نکند,

غم صدایت نکتد,

ظلمت شام سیاهت نکند,

وتورا از دل آنکس که دلش بادل توست

حضرت دوست جدایت نکند

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 20:38 توسط nasrin|

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و

از احساس سرشار است

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 20:24 توسط nasrin|

هیچکس اشکی برای ما نریخت ،

هر که با ما بود از ما میگریخت ،

چند روزیست که حالم دیدنیست ،

حال من از این و از آن پرسیدنیست ،

گاه بر روی زمین زل میزنم ،

گاه بر حافظ تفعل میزنم ،

حافظ دیوانه فالم را گرفت ،

یک غزل آمد که حالم را گرفت ،

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ،

خود غلط بود آنچه میپنداشتیم
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 20:23 توسط nasrin|

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

گاهی از پروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را

وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش گاهی در مسیر زندگی

باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را

با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش وقتی آرزویی میکنیم

از دل شفاف مان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد

حرف های قلبمان را بشنود

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 20:18 توسط nasrin|


آخرين مطالب
» این جمعه هم گذشت ...آقا کجایی؟!؟!
» ولادت فرخنده حضرت فاطمه زهرا (س) و روز زن مبارک
» خدايا صدام بهت ميرسه؟
» 
» سخت است.........
» آزادی....
» ...
» آدمیزاد.... غرورش را خیلی دوست دارد،
» خداوندا.....
» 

 Design By : Pichak